|
مینویسم از حضور سبز خاطره ها .....
| ||
|
به نام خدا دوست داشتم زمان به عقب برگرده .. به زمانی که درباره بوی گند دست شکستم حرف میزدیم.. به زمانه که درباره قاب عکس پشت سر تو که چرا عکس بابات رو دیواره اتاقته حرف می زدیم .. به زمانی که من داشتم خودم رو برات میساختم .. داشتم توی ذهنت تشکیل می شدم.. زیادی جدی شد همه چی یهو ! بعضی وقتها دل آدم برای گذشته و خاطره هاش تنگ میشه .. کی می گفت آدم ها از دور دوست داشتنین ؟ دارم به این جمله ایمان می یارم !
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا بعد از یه مدت که همش درس میخونی یه حسی میاد بت میگه بسه دیگه خسته شدی .. همون وقت هی میخوای این فکر رو از خودت دور کنی که با بشینی درس بخونی ولی نمیشه انگاری .. فکرت هی به هر چی مملکت و کنکور و اینا ناسزا میگه .. همون وقت تصمیم میگیری بری بیرون و یکم رها کنی این درس و.. کم مینویسم .. زندگی روزمره چیزی برای تعریف کردن نداره .. شاید بعد از به دست اوردن رتبه توی کنکور به فکر هیجاناتی که تعریف کردنش خیلی بهتر از تعربف نکردنش باشه.. بیفتم.. یعنی شاید که نه حتما !.. دیروز تمام روز آهنگ فرامرز اصلانی رو گوش دادم .. هی میخوند دوباره از اول .. همون که میگه اگه یه روزی نوم تو.. تو گوش من صدا کنه .. یه سری از آهنگا ماندگارن .. این یکی از اوناس !! کم مینویسم .. کم نت میام .. برام آرزوی موفقیت کنین .. !! :دی
[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا انسانی که هنوز پلک هایش از خواب پرند ولی مغزش به فکر یه روزه پر مشغله و کار های روز مره در گردشه.. این موجودات انسان نما چه وقتی پیدا می کنن برای اندیشیدن به واقعیت .. ترجیح میدن همچنان در عفافه ای از دروغ و توهم باقی بمونن .. دیگه فکر اونا گنچایش واقعیتی غیر از روزمرگی رو نداره .. روح ما باید این جسم رو دنبال خودش بکشه نام انسانی که غرق در روزمرگی شده در خودش حل کنه... روح در زمان جدایی از جسم ،جدایی از اسم ننگ بار انسانی، باید خوشحال باشه .. روح تمایلش به جدا شدنه.. این جسم سخت به اون چسبیده !!! دنبال معبود مادی نبودم .. اسیر معبود مادی شدم.. ازش فرار کردم .. مثل مرگ بود .. در عین فرار ازش بهش نزدیک تر می شدم !.. چه کسی میدونه در فضای 20در10 سانتی متری بالای جسمم چی میگذره.. چقدر هر روز چیزای مختلف ازش گذر میکنه .. چه کسی میدونه.. دنبال موجودی هستم که نام انسان رو با خود میکشه.. کسی که نصیحت نکنه ... کسی که درک کنه.. کجایید انسان هایی که اراده کردید از انسان بودنم فقط دو گوش ماند و بس ..!!
[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا شاید بزرگترین ایراد ما اینه که کارهایی که دوست داریم انجام نمی دیم .. کار هایی که تمام وجودمون ازمون می خواد تا انجامش بدیم ! انسان ها ( ما انسان ها ) کار هایی که خودمون دوست داریم رو توی دیگری جستجو میکنیم و اون یه نفر رو محبوب خودمون قرار میدیم برای ستایش اون یه نفر کارهایی رو انجام میدیم شاید بعدش بفمیم که برای ستایش خابقی بزرگتر از محبوبمون چه احساسی باید داشته باشیم و چه کارایی باید انجام بدیم ! تو روز خیلیا ازتون میپرسن حالت چطوره .. نمی خواد راستش رو بگین .. عده ی کمی منتظر جواب واقعی هستن ! از کتاب آناکارنینا : هیچ کس از ثروتش راضی نیست اما همه از هوش خود راضی اند اگر سعی کنید یکی از سیم های ویولن را که سفت کشیده نشده ببرید، می بینید کار مشکلی است، اما آن را تا آخرین حد بکشید.. آنوقت فشار یک انگشت برای بریدنش کاقی است !
[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا امتحانات بسیار من رو خسته کرد .. احتیاج به زمانی داشتم که بدون فکر کار های مورد علاقه ام رو انجام بدم ! ... وقتی تو جاده ی شمال می رفتیم یاد کتاب ارمیا میافتادم .. اصلا ربطی نداشت ..ولی ارمیا از جاده شمال پیاده اومد بالا تا به یه جایی برای کار رسید .. !انگار قدم های ارمیا رو گوشه ی جاده میدیدم ! بعضی وقتها آدم ساعت هایش را به یک شاهی میفروشد اما لحظه هایی هست که به تمام دنیا نمیدهی ! [ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا پیدا شدن ناگهانی یه حس جدید توی تمام وجودت ... هنوز نمی دونم خوبه یا بد ! دلم یک شمال می خواهد .. دلم اون لحظه هایی رو می خواد که لب ساحل را میرم .. همه ی دنیای اطرافم رو نادیده میگیرم .. فقط خودم راه میرم و فکر میکنم و فوقش یه نامجو یی هم گوش میکنیم .. شاید اینجایی که داریم زندگی میکنیم بهترین جا نباشه ولی من فکر نمیکنم بتونم جای دیگه ای زندگی کنم .. + بعضی وقت ها یکم از خودتون فاصله بگیرید تا چیزهای جدیدی رو تجربه کنین .. [ چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا هر وبلاگی رو که می خونم.. یه تصویر از صورت طرف توی ذهنم نقش میبنده .. هر چی بیشتر از اون وبلاگ می خونم و اون هی مینویسه احساس میکنم بیشتر می شناسمش .. الان چند تا وبلاگ هست که فکر میکنم اگر بیرون ببینمشون حتما میشناسمشون ... اینجوری خیلی خوبه .. تو هر کی رو هر جور که دوست داری می سازی ... حتی میتونه از یه نفر کلی تصویر داشته باشی توی ذهنت.. میتونم بگم این افراد که فقط از صورتشون یه تجسم ذهنی بیشتر ندارم خیلی بیشتر از افرادی که هر روز میبینمشون و باهاشون حرف میزنم میشناسم.. آدم ها رو باید از روی نوشته هایشان شناخت .. شاید فقط توی نوشته هاست که میتوان صادق بود.. از کتاب رویای تبت : دلبستگی به گذشته، قدرت هماهتگی با دنیای مدرن را از آدم میگیرد. تجربیات آدم خیلی مهم است. وقتی چشمت به روی زندگی باز میشود و آن را برای اولین بار می فهمی، دیگر نمی توانی جور دیگری زندگی کنی، اگر یک بار آسیب ببینی زندگی برای همیشه طعم واقی اش را از دست خواهد داد، دیگر نمی توانی به زندگی مثل چیز با ارزشی نگاه کنی.
[ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا بچه تر که بودیم بک فیلم نشون میداد که یه برنارد نامی ساعتی داره که وقتی بالاش رو فشار میده زمان همه جا از حرکت باز میمونه و فقط اون پسر که ساعت دستشه میتونه حرکت کنه حتی ساعت ها هم دیگه تکون نمیخوره ! خواستم بگم من هنوز به داشتنه چنین ساعتی فکر میکنم ! [ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا مریض بودن جامعه ای که توش زندگی می کنی، وقتی کاملا احساس میشه که لذت افراد جامعه رو از برخورد نابحق ببینی ! بعضی از افراد از اینکه اشک کسی رو در بیارن، ببینن کسی بهشون احترام میذاره و تحقیرش کنن، لذت میبرند ! وقتی این افراد به یک پست و مقام میرسند که عده ای رو محتاج خودشون میبینن ... تمام تلاششون رو می کنن تا اون افراد رو با حرفاشون حقیر کنن، هی احساس کنن مقام خودشون بالاتره ! از این افراد متنفرم ! ... واسه جامعمون هم متاسفم که بیشتر مسئولینش رو همچین آدم هایی تشکیل داده ! [ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا همیشه بی ربط ترین آدم ها، مهم ترین نقش ها رو توی زندگیم بازی کردن... من اسم این آدم هایی که میان و نقش و اثر و موجشان برای همیشه توی زندگی من میمونه و خودشون برای همیشه میرن ... اتفاق میذارم.. من حتی از این که یه اتفاق باشم توی زندگی یکی دیگه خیلی خوشم می آد ! الناز میگه همیشه خودت باش، چون اگه نباشی دیگه یه مترسکی، که هر کی کلاغی میاد روت میشینه ! همه ی این اتفاق های زندگیم خودشون بودن ... توی هیچ شرایطی خودشون رو عوض نمیکردن، واسه تک تک حرف هاشون دلیل داشتن ... قبلا خدابار بهش فکر کرده بودن .. من عاشق این اتفاق ها هستم توی این سال، خیلی از این اتفاق ها توی زندگه من اومدن و رفتن .. ! از اومدن خیلی هاشون خوشحالم ... اونا اتفاق های خوبی بودن توی زندگی من ... سال جدید سال خودپروریه .. [ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا این که چرا یهو و به طور کاملا ناگهانی امسال رشته های مکانیک و عمران تمام داشگاه های آزاد کشور فقط مخصوص مرد ها شد و زن ها به طور کامل از مطالعه این رشته ها محروم شدند، سئوالی که مرد ها بهش میخندن... مسئولین فقط نگاه میکنند و به صحبت درباره کار هایی که برای زن ها مناسب تر است میپردازند و زن ها تنها حرص میخورند .. مثل من من به جنسیتم.. و توانایی کار هایی که می توانم انجام دهم ایمان دارم.. و هرگز محدودیتی برای خودم احساس نکردم.. ولی نمیگذارند دیگر.. تازه فقط این یکی نیست که. . . [ دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا به نظر من کتاب 1984 مصداقی از امروز ما نباشد حتما از آینده ما هست ! در این کتاب یک نفر هست که رهبر اعلام میشه بهش میگن ناظر کبیر ... ناظر کبیر از اون سری آدم هاست که جملاتی رو انقدر تکرار میکنه تا مردم بهش ایمان پیدا کنن ... مثل اصل قبولش کنن ... جالبش اینه که هیچکس تا حالا ندیدش فقط صداش هست و جملاتش و حرفاش .. ! سازمان اندیشه دارند ... یعنی سازمانی که بهشون میگن چطوری فکر کنن .. به چه چیزایی فکر کنن به چه چیزایی فکر نکنن... در صورتی که کسی غیر جوری فکر کنه که اون ها نخوان.. بازداشت میشه .. تو زمانه ی ما نقش این سازمان رو تلویزیون بر عهده گرفته.. به ما خط می ده که بیرون چه خبر شده.. جاهایی رو که لازمه میگه ... صدا هایی رو که باید بشنویم میذاره.. جاهایی که لازمه خطوط مسدود میشه... در کنار این سازمان، سازمان دیگری قرار داره که اسمش سازمان اخوت هستش .. این سازمان تنها سازمانی که اعضایش میدونن سازمان اندیشه سعی داره افکار اون هارو از واقعیت دور کنه و واقعت چیزه دیگه ای غیر اینکه به همه میگن ... ولی این سازمان مخفیه .. تعداد افرادش مشخص نیست .. فعالیتشون مخفیانست ... اینم میشه جزو گروهی از ما که توی تلوزیون داخل همیشه به عنوان عده ی قلیل معرفی میشیم... تعدادمون مشخص نیست ولی زیادیم.. سازمان های دیگه ایم دارن .. مثل سازمان عشق، سازمان حزب، سازمان جوانان ضد سکسٍ، ... سازمان زیاد دارد ! کتاب دیگه ای هم هست اسمش میرا است ... جامعه توی همین سبک رو بیان میکته... اونجا آدم ها راه میرن به همدیگه لبخند میزنن .. نمیدونن چرا ولی میزنن.. همه خونه هاشون از شیشه درست شده.. معتقدا چیزی نباید از چشم ها پنهون بمونه ...چیزی که جالبه اینه که همه مردم چه اصلاح شدگان (آنها که دارای نقاب هستند) و چه بقیه افراد باید برای هم داستانهای بامزه تعریف کنند و دیگران را بخندانند. اما کسانی که داستانهای غمانگیز تعریف کنند فوراً برای اصلاح و عمل فرستاده میشوند. . . شاید تنها چیزی که باعث شده ما دقیقا مثل این جامعه به تصویر کشیده شده، نباشیم.. وجود اینترنت و آگاهی بخشی از این طریقه ... البته زیاد فاصله نداریم باهاش .. فقط کافیه فیلتر شکن ها قطع بشه ! [ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا یه دوستی داشتم .. همیشه میگفت که وقتی یه اتفاق خیلی بد برات میافته که هی بدی اون اتفاق تو ذهنت بزرگ و بزرگ تر میشه... به جای اینکه بشینی توی جایگاه خودت و اون رو هی بزرگ تر و هولناک تر کنی برای خودت... برو جای یه نفر سوی که قراره کل ماجرا رو واسش تعریف کنی بعد خودت نا خودآگاه میبینی که چقدر جو دادی به ماجرا و کم کم برات کوچیک میشه .. ! بدم نمیگفت... ولی به نظر من شاید اون نفر سوم آدمی باشه که ارزش های تو براش بی ارزشه... شایدم این ماجرا که خودت رو بذاری جای نفر سوم.. کمکیه برای این که ارزش هات برای خودت دیگه مهم تلقی نشند ! - ولنتاین باشد یا سپندارمذگان ... فرقی ندارد که ... مهم بهانه ای است که برای جشن گرفتن پیدا کردیم ! - خدارو شکر کنید که جای الناز نیستید.. درست روز تولدش خبر دستگیری و باطوم خوردگی های اطرافیانش را دید و شنید... تولدش 25 بهمن است ! [ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا معلم دینی : امام زمان روز هایی جمعه همه اعمال ما رو بررسی میکنه و از اعمال بد ما ناراحت میشه... اگه میخواین از شما راضی باشه... ناراحتش نکنید.. بعنی کار بد انجام ندهیم (من و دوستام هم داشتیم سر بودن یا نبودنش بین خودمون بحث میکردیم .. ) اصلا میدونید دلیلی که جمعه ها دلتون میگره همینه که امام زمان اعمال شما رو میبینه و ناراحتی امام زمان به شما منتقل میشه ؟ (همه نمی خواستیم بخندیم .. ولی یهو همه با هم خندیدم ) شابد باور اصلی معلمان همین بود که گفت ... کتابی که به پیشنهاد ساینا شروع به خوندنش کردم .. کتابی است فوق العاده .. کتاب تاریخی است و نویسنده آن زیاد مشهور نیست و تنها دلیل نوشتن آن کتابش حضور در اون برهه از زمان و اتفاقات جالبی است که بر خود واحب می دانسته بیان کند برای همین جمله ناب و دوست داشتنی هنوز ازش پیدا نکردم.. شاید تا آخر کتاب پیدا کردم .. + برای چه امروز میروند راه پیمایی ؟ تجدید با آرمان ها ؟ آرمانی نمانده است که ... [ جمعه بیست و دوم بهمن 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا ثانیه شمار ساعت هایتان را بکنید .... بیندازید دور ... در دنیای زندگی نمی کنیم که ثانیه ها مهم باشند ... کسی به ثانیه ها توجهی ندارد .. [ پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا انسان ها دیر یا زود به خاطر خودخواهیشون، به خاطر نفهمیشون ... تنبیه میشند تک تک سلول های بدنم میخواهند از دهانم بریزند بیرون... احساس منزجر کننده ای است... دل من تحمل سنگینی غم کسی را ندارد.. دلم تحمل دیدن خورد شدنت را ندارد... به کار گرفتن احساسات کسی برای رسیدن به مقصودی مانند هیچ، خودخواهانه ترین کار، دیوانه کاری است. دلم، همه ی وجودم از دهانم میخواهم بالاتان بیاورم ... میخواهم بریزمتان دور، اجتماع شما بد شد... شما تک تک خوب بودید .. دوست داشتنی بودید، کاش جمع نمیشدید.. آدم ها ماسک میزنند راه میروند... در ماسک زدنشان شکی ندارم .... در این که برای انتخاب ماسک اختیاری در کار است یا نه ... به شک افتادم .. میفهمید که ؟ آدم ها ماسک هایتان را بر دارید ... می خواهم ببینمتان! هیچکس دستم را نگیرد... خودم، خودم را کوبیدم زمین، خودم باید بلند شوم،بروم زیر آفتاب، چشمانم را ببندم ... + از کتاب مون بزرگ : این شب که دلم می خواست بی هیچ ماجرایی بگذرد، به نحو عجیبی بر من سنگینی میکند... زمان میگذرد و این روزی که دلم میخواست، از مدتها پیش به پایان رسیده باشد کم کم به آخر می رسد... کسانی هستند که دارند میمیرند و کسان دیگری هستند که فردا برایشان پشیمانی همراه می آورد کسان دیگری هستند که خسته اند و این شب هیچ نمیتواند آن قدر دراز باشد تا خستگی را از تنشان در بیاورد. و من، منی که امروز را هدر داده ام به چه حقی می توانم فردا را بخواهم ؟
[ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا به نظر من نامجو خودش و هنرش یکیه.... وقتی احساس دلت رو بدون هیچ آرایشی تحویل بقیه بدی، میشه همین هنر خالصی که فقط توی صدای نامجو میشه شنیدش... فوق العاده است... واسه همین خیلی دوسش دارم.. + امشب عجیب یاد ماسک خودم افتادم... ماسکی که وقتی داشتم می ساختمش وقتی تک تک گچ ها رو صورتم قرار میگرفت... احساس مرده ای رو داشتم که داره مومیایی میشه.. این ماسکم زیادی دوسش دارم.. چرا امشب من عجیب یاد همه کس ها و چیز هایی که دوست دارم افتادم.. [ جمعه یکم بهمن 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا یه زمانی بود شاید نه خیلی دور ... به آدم هایی می اومدن تو خیابون داد میزدن پارویی ... بعد مامان من سرش رو از پنجره میکرد بیرون داد میزد وایسااا ... اقاهه میاومد رو بالاپشت بوم خونمون یه صبح تا ظهر هم سر ما بند بود هم سر اون... دلم واسه همه اون روزایی که با صدای آقای پارویی بیدار میشدم و میفهمیدم شب تا صبح برف اومده .. تنگ شده ! + از فیلم دورین گری : دورین گری (سعی می کند فـ.ـاحشه ای را از خود دور کند): من اهل این کارا نیستم. حداقلش اینه که من وجدان دارم!لرد هنری: “وجدان” کلمهء مودبانه ای برای “بزدلی” هست دوست من. هیچ مرد متمدنی از لذت بردن پشیمون نمیشه!! [ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا بعضی وقتها یک سری جملات اینقدر به نظرت قشنگ میان که در نگاه دیگران قشنگ نمیان، یا اصلا خیلی معمولی به نظر میرسن .. اون جمله بنا به موقعیت تو یا شاید طرز فکر خاص تو به نظرت قشنگ میان ! از آدم هایی که به تک تک جملات کسی که برایشان ارزش دارد گوش میدهند... توی یه متن دنبال نقطه اوج مطلب هستن .. از توی یک مقاله بهترین نتیجه رو استخراج میکنند، خوشم میآید ... به نظرم آدم های دقیق بهتر به اشکالات پی می برند و در صدد رفعی اون می کوشند! + دلم یک شهر کتاب طولانی می خواهد !! از انهایی که وفتی گوشیت زنگ می خوره که مادرت با نگرانی بهت بگه سه ساعته کجا رفتی !! تازه به ساعت نگاه کنی بگی ااا !! سه ساعت شد ! + از کتاب سمفونی مردگان : اتاق ها بی اثاثیه بزرگ جلوه می کنند و انعکاس صدای پای آدم بر مغز چکش میزند. صدای نفس لمبر می خورد. حتی دیگر جرئت سرفه کردن هم نداری، انگار در مغز خودت می پیچد و می پیچاندت. فقط از آن همه هیاهو و همهمه، کلاغ های کاج مانده اند که چاق تر و پیر تر روی شاخه ها جابجا می شوند و با صدای دریده شان می گویند : " برف، برف" آدم ها هم مثل درخت ها بوندند :یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینیش تا بهار دیگر حس می شد. بدیش این بود که آدم ها فقط یک بار می مردند و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود ! [ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا بعضی وقتها همینجوری که داری یه مطلب رو می خونی، تو ذهنت یه چیز دیگه یادت میآد و در عین حال که داری به خوندن ادامه می دی و یک کلمه هم ازش نمی فهمی... به اون فکر میکنی در حین خواندن چه بودم و چه میکردم ... مهم نیست ! مهم اینه که اون لحظه به این فکر کردم اگه واقعا امام حسین در زنده نگه داشتن دین اسلام نقش داشته اونم جوری که اگه کلا نمی بودش ... دین اسلام به فنا رفته بود.. چرا اسمش یا اشاره ای به اسمش تو قرآن نشده.. نه امام حسین و نه هیچ امام دیگه ای .. مملکته ما برای خودش از امام ها بتی ساخته چنان عظیم که فرقه های مختلف دین اسلام بنا بر معتقد بودن بر تعداد امام ها تشکیل شده و اختلاف بین مسلمون ها رو ایجاد کرده... دیشب که داشتیم بین این دسته ها رد می شدیم .. فهمیدم تمامی ادم ها به چند دلیل میان بیرون! و فقط عده قلیلی دلشون برای حسین تنگ شده بود ! چند جایی از تهران بود در قدیم ها .. که دوست داشتم در محفل شان بنشینم! وقتی جمع کردن و به هیچ کس بر نخورد، صدای هیچکی در نیومد.. حتی اون هایی که حسین برایشان بزرگ بود ... همه راضی شدن به یه جایی که با صدای ضبط شده از پشت نوار میخونه.. همه راضی هستن از اینکه یکی از پشت نوار بخونه اینام پشت سرش الکی راه برن نفهمن طرف داره چی میخونه... در حین همین راه رفتن چند تا چشمکم بزنن و.. مملکت میره به سمت سطحی شدن! به اینکه فکرش رو نکن راه برو طبل بزن چشمکم بزن کسی کاریت نداره ولی یه وقت نیای بفهمی چرا اون محفل با اون سخنران ها حذف شد .. [ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا هر انسانی از زندگی خودش یه توقعی داره .. به یه چیزی می خواد برسه.. شاید وسط راهش کم بیاره، دیگه نره.. شایدم کل زندگیش دنبال هدفی باشه که وقتی بهش رسید پشیون شه و برای تلف کردن عمرش خودش رو دشنام بده ! ولی من ترجیح می دم یه هدفی داشته باشم حتی اگه بهش نرسم با اگه رسیدم پشیمون شم تا اینکه همینجوری محض هیچی زندگی کنم . . . یک سئوال بسیار اساسی . . . کسی میدونه چرا قشنگ ترین فیلم های روی پرده، زندگی عادی و روزمره ی ما رو نشون میده که هر روز بار ها و بار ها می بینیمشون و البته باز برای دیدنشون پول میدیم... انگار همه ی بد بختی ها رو تو یه ساعت می خوان بهمون به طور کاملا فشرده نشون ما بدن ... + تازگی ها فهمیدم دیگه به چشماهایم هم نمیتوانم اعتماد کنم ! اینکه کسی که هر روز باهاش زندگی میکنی، میبینیش .. یه شبه بفهمی اونجوری که تو فکر می کردی نبوده... انگار یه سطل آب یخ رو یهو ریختن روت .. بعد با صدای بلند بهت خندیدن ! [ یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا وقتی خبر مرگ یکی رو می شنوی .. ناخود آگاه یه حس بدی بهت دست میده .. حالا نمیدونم به خاطره اینکه تصویر درستی از مرگ و دنیای بعد از اون نداریم .. یا یاد بچه ی فلان ساله و عهد ایالش میافتیم ..! ولی من وقتی خبر مرگ یکی رو میشنوم اول از همه به فکر خاطره های مشترکمون می افتم هم خوب هم بد ! تنها چیزی هم که میتونه موهای بدنم رو سیخ کنه شنیدن خبر مرگ کسایی هستش که می شناسمشون ! ولی هیچ چیز بد تر از این نیستش که وقتی می شنوی یهو بگی چقدر اذیتش کردیم ! نمی دونستم اینقدر مرگ کسی که اذیتش کردم ازارم میده ! مردن معلم ها، یک مرگی است که من را یاد خاطرات زیاد شیرینی میندازه که یهو به طور ناگهانی از انجامشون پشیمون میشم ! روح معلم فیزیک عزیزمان شاد ! + یک جمله از کتاب " یوسف آباد خیابان سی و سوم" ( خریدن این کتاب صرفا به علت علاقه من به عکس روی جلدش است بماند که از خوندنش چقدر لذت بردم )
شهر از شهر دگر به تو سزاوار نیست و بهترین شهر ها شهری است که تو را در بر گیرد...
[ پنجشنبه یازدهم آذر 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا یه جمع دوستی .. با تک تک اعضاش قشنگه.. یعنی هر عضو اون دوستی نقشی رو برای دور هم جمع شدن و خوش گذشتن به اون جمع ایفا می کنه ! به نظر من اگه به نفر از اون جمع بره ... کل جمع به هم می خوره .. قشنگی لحظات دور هم جمع شدن کم می شه شایدم اصلا از بین بره ! این که تو یه جمع دوستی هر کی با یه اخلاق و تربیت وجود داشته باشه و همه با هم بسازن و سعی کنن تو خوشی ها با هم خوشحال باشن و تو شرایط سخت خودشون رو جای دیگری بذارن و بعد درکش کنن و بعد بهش راهنمایی بدن ... بیش از اندازه حس خوبیه ! کسایی که سریال فرندز رو دیدن .. بیشتر حرف من رو درک میکنن ! .. البته که نوشتن بالا ربطی به نقد سریال فرندز ندارد ! + فکر میکنم یکم خسته کننده باشه که همیشه آدم خوبه یکی باشه و همیشه اشتباه هارو یکی انجام بده ! + از کتاب احتمالا گم شده ام " چه حسه بدیبه بخوای تقدیرت رو تغییر بدهی... که وقنی تغییر می دهی می فهمی همان تغییر هم در تقدیر است ! " [ جمعه پنجم آذر 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا خیلی وقت است که از جنگ بین عقل و احساسم شدیدا شاکی هستم! از این که عقلم مرا به سمتی می برد، احساسم طرفی درست مخالف عقلم !! و من در بین دو شاخصه ی مهم زندگی ام در رفت و امد هستم !! نه توان دیدن شکست عقلم در برابر احساسم را دارم و نه توان دیدن شکست احساسم در برایر عقلم !! و از دبدن اطرافیانم که عقل و احساسشان با هم یکی است و هیچکدام این جنگ مسخره رو در درون خود ندارند، برای خودم متاسف می شدم !!! چند وقت پیش در کلاس ادبیات، به درسی پرداختیم در خصوص جنگ اسفندیار با رستم! داشتیم آرایه های این متن را مشخص می کردیم .. به بیتی رسیدیم، (زمانی را بیان می کرد، که رستم برای دومین بار برای جنگ به اسفندیار به محل رزم رفته بود .. همانطور که در جریان هستید، رستم می خواست این جنگ صورت نگیرد) بیت از این قرار بود : بترس از جهاندار یزدان پاک خرد را مکن با دل اندر مغاک در آرابه این بیت ... خرد(عقل) با دل (احساس) ، تضاد داشت ! کمی خوشمان آمد ! تنها نیستیم در این جنگ آزار دهنده !! [ جمعه بیست و یکم آبان 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا این که از اولین روز زندگیت، از روزی که چشمات رو باز کردی... یکی همراهت گریه کرده باشه... کمی که بزرگ شدی .. همون یه نفر هم بازیت بشه.. کسی بشه که هیچوقت از بازی کردن پا به پات خسته نشه.. با تو بخوابه، با تو بیدار شه... حتی وقتی که بزرگ شدی ... توی غم ها و شادی هات باهات باشه ... موقع گریه هاش بیاد سرش رو بذاره رو شونه های تو .. موقع خنده هاش اولین نفری که شریکش میکنه تو باشی... از همه بهترش اینکه موقع اشتباهاتت سر زنشت نمیکنه .. امکان این که از تو بدش بیاد، نباشه.. فقط خیلی اروم بعد از اروم شدنت، نظرش رو بهت بگه.. خیلی خوبه..!! این یه احساسه که غیر از دوقلو ها هیچکس توان تجربه کردنش رو نداره ! از این که ما با هم شادی هامون رو تقسیم میکنیم و به همین دیگه قول دادیم دلگیری هامون به اندازه تفاوت بدنیا امدنمون (5 دقبقه) بیشتر طول نکشه ... یکی از بهترین های حس های دنیا است! + من خیلی خوشحالم که در شادی فوت کردن، بریدن کیک و.. باز هم با هم شریک بودیم! +تولدت مبارک قل مهربونم ! [ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا در یکی از داستان های دکتر شریعتی که چند وقتی میشه باهاش بر خورد کردم... از مردی سخن میگت، که شاهد افتادن یک عقرب به اب و دست و پا زدن او برای فرار از مرگ بوده .. به کمکش می ره که اون رو از مزگ حتمی نجات بده، تا دستش رو داخل اب میکنه عقرب نیشش میزنه، دوباره این کار رو میکنه و عقرب دوباره نیش میزنه.. نفر سومی اونجا بوده میگه که ولش کن میبینی که هی نیش میزنه.. ( با توجه به این که همیشه یه نفر سوم هست که تو هر کاری میکنه غر بزنه) مرد میگه که من به اون خرده نمیگیرم.. اون ذات و طبیعتش نیش زدنه.. منم ذات و طبیعتم عشق ورزیدنه.. من کار خودم رو میکنم و اوون هم کار خودش رو... این مورد ذات و طبیعت در مورد این داستان صدق میکنه... ولی در مورد انسان ها گمون نکنم.. همه ی انسان ها ذات های پاکی دارن.. اگه کسی کاره کرده که مخالف میل منه ... اشکال از ذاتش نیست، اشکال از تفاوت عقیدها و فکرها , ارزش هامون است... حتی کسی که ادم میکشه، اونقدر با خودش فکر کرده که طرف رو مستحق مرگ میبینه یا سادیسم داره و مریض و دست خودش نیست یا فکر میکنه واسه رسیدن به هدف بزرگش قربانی های بزرگ باید بده ! + 5 شنبه یکی از بهترین روزهای عمر من بود.. نمیدونم بزارم این بهترین واسه همیشه بمونه یا تکرارش کنم و ازش بارها و بارها لذت ببرم ! [ دوشنبه دهم آبان 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا چقدر سخت باید باشه که روز جمعه از ساعت پنج به بعد خوابت نیاید و در عالم بیکاری موقعی که همه افراد خانواده در خواب به سر می برند به ناچار مشغول درس خواندن شوی !! البته این کتاب خواندن در ساعت پنج خیلی به من چسبید ! .. باد بسیار سردی از پنجره به من میخورد و من در نهایت لذت، دندان هایم به هم میخورد و به خواندن ادامه می دهم !! ان هم کتابی به اسم "تمام زمستان مرا گرم کن" ! خیلی برایم پیش امده در اوج لرزیدن از سرما از ان لذت ببرم !! + یادته گفتی میخوام یه دستمال گنده بردارم بپیچم دوره سرم ... گفتم سری که درد نمیکن رو دستمال نمیبندن ... یادته خدندیدی .. گفتی سرد درد میکنه .. خیلی وقته درد میکنه... اون وقت بهت نگفتم ... ولی الان بهت میگم ... وقتی گفتی .. یه جوری شدم ... انگار من سردردتم ! [ جمعه بیست و سوم مهر 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا
گاهی وقت ها بی اختیار شروع میکنی گند زدن ! بعد هر چقدر می خوای درستش کنی هی بدتر میشه .. بدتر و بدتر ! نگین راست میگه .. یه ظرف گه رو هم بزنی تبدیل به کیک شکلاتی خوش مزه نمیشه ... بدتر بوش در می اد .. هی بدتر و بدتر میشه .. !! گاهی وقت ها شاید لازمه هیچی نگی و بشینی نگاش کنی .. !! فقط نگاه کنی ! + اینکه ما همیشه میگیم .. می خندیم .. خیلی خوبه .. ولی بعضی وقتها هوس میکنم با هم گریه هم کنیم.. + اینم از کناب آدلف: چقدر وقتی بی طرف هستیم ، عادل می شویم! [ شنبه دهم مهر 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا بعضی ها انگار با گناه به دنیا میان .. بی گناه از دنیا میرن ! با دیدن عکس مردم افریقا این جمله به ذهنم رسید .. بچه هایی کو چیکی که از زندگیشون فقط گشنگی کشیدن رو یاد گرفتن .. یعنی این مشکله به ظاهر ک.چیک نذاشته که به چیز دیگه ای فکر کنن ! نشد این رو به یکی از دوستام بگم .. نگه بیخیال .. مدتی است ذهنم رو مشغول کرده برای همین نوشتم.. باز هم خیالی نیست .. شما هم خواستید بگویید بیخیال ! :دی + اینم از کتاب میرا : دوست داشتن عیب های دیگری، بهترین دلیل واسه دوست داشتن او ست ! برای اینکه به کسی کمک کنی، کافی نیست که فقط محتاج کمک باشه، بلکه باید تو هم بخواهی که به او کمک کنی ... !! اولی رو بیشتر دوست دارم البته !:دی [ شنبه سوم مهر 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
به نام خدا انگار یه نقاب گنده زده بودی به صورتت! یعنی وقتی اومدی، دیدمت... دیدم که داری میخندی ! فکر کردم تموم شده! یعنی واقعا فکر کردم همه چی تموم شده .. تو مثل سابقی .. مثل قبلا ها ! بعد که گذشت، فهمیدم ماسک زدی، یه ماسک گنده ی لبخند ! مثل اینکه یه تیکه پلاستیک بچسبه به صورتت بعد که میگذره ... خسته میشی، زیرش گرم میشه، شروع میکنه عرق کردن، خستت می کنه! کلافه میشی .. وجودش ازارت میده.. بعدش دیگه تو بودی که بیخیال شدی .. بیخیال فکر همی دور وریات ... این تو بودی که بیخیال شدی و من فهمیدم چقدر اون ماسک لبخند .. بهت می اومد.. ! + ساینا تولدت مبارک عزیزم ! .. کاش یادت می انداختم وقتی داری کیکت رو مبری بهترین ارزوها رو بکنی .. اونم فقط فقط واسه خودت ! [ پنجشنبه یکم مهر 1389 ] [ ] [ عرفانه ]
|
||
| [ طراحي : قالب فا ] [ Weblog Themes By : ghaleb-fa ] | ||